|
اینجا رازی است بین من و تو!
|
غم چشمای قشنگت من رو از خود می رونن
گاهی وقتا که می خوام غصه هامو با تو بگم
همه ی عشق درونم واسه من جیغ می کشه
که چرا باید تو رو برنجونم
گاهی وقتا که می خوام خوابای رنگی ببینم
نرمی مو های تو
که منو دیگه بد عادت کردن
خوابیدن روی بالشت رو از سرم می پرونن
گاهی وقتا که نگاهت می کنم
خودمو هی می بینم
که تواون قلب قشنگت داره شلاق می خوره
گاهی وقتا که می خوام به یاد تو گریه کنم
دیگه گریه با تو یادم نمییاد
گاهی وقتا که می خوام من به تو اندیشه کنم
دیگه یادم نمییای
گاهی وقتا ......
که این دلم بهر محبت به وجود آمده بود !
و هم اینک بی مهر.....
پر ز چرک است این دل من هم کنون
پس خدایا کی بریزم مهر را بر دامن خلق خودت ؟
اهل دلت .....
بارالها ! من .... دگر خسته شدم
خسته و تنها و تنهاترشدم
بارالها !عاشق نفرت شدم
چیست کار تو خدایا با دلم ؟!
می کنی آیا فراموش این دلم ؟
یا که شاید.......
می نویسم همه ی آنچه که در سر دارم
می نویسم همه ی آنچه که باید آموخت
می برم من همه ی قصه ی دل را در گوش
می روم....
و شنیدم یک آن
که نباید بنویسی دل را !
که نباید تو بدانی غم را !
بشناسی خس را......
و تو باید
بنویسی آن را که غزل می دانند
و عسل می خوانند وهمه می دانند
که تو را
.... دریابند
وغمت بردارند
و برت گردانند
آه ...!
اکنون دانستم من
که نباید بنویسم هرآن را که در دل دارم
و نباید آموخت عشق را
و........
همه ی قصه ها را باید به جهان گرداند پس
ونبردش در سر
و نخواندش در دل
.... که زمین نا اهل است
مردمش پر دردند
وغمم سنگین است
و خدا غمگین است
و دلش .........
آی ... !
هم سفر من با تو ام !
اندکی مهر ومحبت
بهر ما هم ...
یک ... نگه
من در این شنزار به هر مهر آوری دلبر شوم
از نگاه خوش نظر بر خود قصایص بشنوم
اندکی مهر آر
اندکی دلدادگان را مرهم و عاشق باش
بلکه ما هم در نظرگاه دل صاحب دلان باوفا
زندگی را و نفس کندن ز جان را
بی سفر عادت کنیم
سلام
نمیدونم باید چی بنویسم ؟! فقط ، فقط می دونم که باید نوشت ، باید جدا شد ، باید رها شد ، باید ...... باید عاشق شد . اما نه ! اگر عاشق شدن کار درستی بود بی شک زندگی حتما عاشقانه تر بود . ولی دراین شنزاربی روحی که عاشقی گناهه و عقلانیت که دقیقا در مقابل عشق قرار داره برتری و ملاک انسانیت قرار گرفته که عشق سراپا جنونه ، چرا می خاهیم عاشق باشیم؟!
شاید بگی که عاشق عاقل باشیم ، اما من در جواب خواهم گفت که عاشق اگر عاقل باشد عاشق نیست چرا که عاقل انتخاب می کند ولی عاشق انتخاب میشه همون طور که معشوق ...
پس چه باید کرد ؟!
این هم از مسعود پسر خاله ام هست که برام فرستاده
فرق فقیر با گدا اینه که فقیر هنوز گدا نشده
تاهستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی به سراغ من آیی که نیستم
وقتی نباشی انگار که هستم وگویا که نیستم
روزی که رفتی من با تمام وجودم گریستم
آدم های گدا در خواب هم درس گدایی می خوانند
رسیده از مسعود پسرخاله ام
به خاطر هلییای عزیز
می دونی فرق تو با خون چیه ؟
اینه که خون میره تو قلب و بر می گرده اما تو میری تو قلب ، دیگه بر نمی گردی
دوستم داشته باش نه از آن ره که تورا دوست بدارم گاهی
که برای قدر دانستنم
چون که من دین بزرگی دارم بر گردن تو
آری درست می گویی
من ز تو بیزارم و تو
حتی
بیزار نیز نبودی از من
و نیاوردی حسابم هیچ گه
دوستم داشته باش ...
صبح چون بیدارم در خوابم
هر روز تا شامگاه در خوابم
چون که بیدار نیستم هوشیارم
پس خدایا ! همیشه در خواب بودن را خواهانم بدان شرط که :
دوستم بداری بدون شرط وعتاب
و مهرم ورزی در خواب
وبیدارم گردانی به مهر ناب
گفت :
مرد بقال از من پرسید
چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم
دل خوش سیری چند ؟
من به او می گویم
دل خوش بی مهر است
قیمتش بی قیمت
جان صدای خداوند است که از دل انسان خارج می شود
شکوه عظمت خداوند
و
شکوه مقام مادر
ثروت را برای زندگی بخواهید
نه زندگی را برای ثروت
یادمان باشد
زندگی کوشش است
آن لحظه که دست برداریم مرگ آغاز می شود
یادمان باشد
مردانگی تنها به مرد بودن نیست ...
... به همت و گذشت است
در رویا هایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم:
خدا پرسید : تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟
گفتم : اگر وقتش را داشته باشید
خدا نگاهی به من کرد
با خودم گفتم که حتما ناراحتش کرده ام
وخدا پاسخ داد : که وقت من برای گفتگو با بندگان بی حد است
ومن پرسیدم :خدایا ! چه چیزهست در آدم ها که تو را سخت متعجب می سازد؟
وخدا پاسخ داد :
کودکیشان
و این که آن ها از کودکیشان خسته می شوند و عجولند در بزرگ شدن
و پس از مدت ها آرزو می کنند که دوباره باز کودک گردند
و این که آن ها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند
وبعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند
و این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را از یاد می برند
بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده
و این که آن ها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند
دست های خدا دستانم را گرفت و مدتی سکوت کردیم
ومن دوباره پرسیدم:که خدایا ! اگر بخواهی چون پدری درسی را به فرزندانت بیاموزی ، دوست داری فرزندانت چه بیاموزند ؟
و خدا پاسخ داد :
بیاموزند
که آن ها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
که همه ی کاری که آن ها می توانند بکنند این است که اجازه بدهند که خودشان دوست بدارند همه را
که درست نیست قیاس هرکسی را با خود
که فقط ثانیه ای وقت کافی است تا زخم هایی عمیق در دل آنها که دوستشان داریم ایجاد شود و اما سال ها طول خواهد کشید تا آن زخم ها را التیام بخشیم
که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه آن است که به کمترین ها نیاز مند است
که هستند آدم هایی که آن ها را دوست دارند ونمی دانند چگونه باید احساسشان را بیان کنند
که دو نفر می توانند در یک نگاه به نقطه ای واحد با دیدی کاملا متفاوت بنگرند
که کافی نیست تنها دیگران را فقط بخشیدن بلکه خود را نیز باید بخشید
ومن با خود گفتم که دیگر وقت صحبت با خدا را ندارم و او خندید و هیچ نگفت هر چند که می دانست هنوز بسیارند آن را که دوست داشت بیاموزاند
و من با خضوعی گفتم :که سپاسگزارم از این وقت گفتگو
آیا حرف آخر دارید که بگویم به فرزندانت؟
و خدا لبخندی شیرین زد و گفت :
که بدانند من این جا
"همیشه " هستم
همیشه و همه جا برای نفس کشیدن هوای آماده وجود ندارد
زندگی را دوست دارم نه به اندازه ی تو
که به اندازه ی غم های شب تنهایی
زندگی
آتشگهی دیرینه و پابرجاست
گر بیفروزیش
رقص شعله اش
در هر نظر پیداست
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن است
عشق تنها نابودگری است که انسان خود با شتاب به دنبالش می شتابد و این از عجایب خلقت است
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است
که زمین چرکین است
انسان ها در هنگام خشم دوگونه اند :
گروهی ، افرادی هستند که مغز خویش را در مشت قرار میدهند
و دیگران کسانی هستند که مشت خود را در مغزشان قرار می دهند
خدایا !
به من زیستنی عطا کن
که در لحظه ی مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که
برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم
و مردنی عطا کن
که بر بی ثمریش سوگوار نباشم
دوستان پر مهر امیدوارم که بتوانم در سایه ی محبت شما
مهر را درشنزار برویانم