|
اینجا رازی است بین من و تو!
|
فکر کردم چو او هست من نیز خواهم ماند
فکر کردم که هستم چون که او با من هست
می بینم اما ، من هستم
چون که دیگر من نمی خواهم که باشد او
می بینم که ماندم من
از این خاطر که دیگراو را
من نخواهم دید
فکر کردم گذشته است
من کنون می بینم...
خستگی را و تو را یک جا تصاحب کرده ام
من درون خانه ی بی مهر خود
هر صفایی را به زندان کرده ام
من برای دیدن احوال خود
هر شبم با تو ملاقات کرده ام
من برای دیدن چشمان تو
هر زمان برمه قناعت کرده ام
اینکم با چه گناهی غرق این چال سیاه
گشته ام همراه یاد و حسرت دیدار ماه ؟
پاسخم گویید عزیزان جهان
من برای چه هراسان مانده ام ؟
امروز حدیث دل و عشق وسخن با لبخند
امروز نگاه پدر و عشق من و کم رفتن
امروز همه خلق جهان در نظرم پر رونق
امروز همه نور خدا بر من و بر این بی تن
امروز خدا در نظرم عاشق امروزی تر
امروز جهان در نظرم پیرو احساس و ظن
امروز دلم در گرو دخترکی با لبخند
امروز خدا با من و ما چه قصه ها می سازد
امروز زمین هرچه در او هست ز خود وا سازد
امروز مرا خانه ی دل مهر مطلا دارد
امروز همه شور و شعورم فزونی دارد
امروز همه شعر و سخن رنگ امیدی دارد
امروز خدا با من و دل حال و هوایی دارد
و تو ماد ر گفتی
که مرا می خواهی
و تمام قلبت که سراسر مهر است
هم مرا می جوید
و تو مادر با من
قصه ها می گفتی
و سکوتی پنهان
در غمت می دیدم که تو با خود داشتی
و غمت می دیدم که چه بسیار با من
فاصله می دادی
و تو مادر اکنون
قصه ام می دانی
و مرا می دانی
و تو با من جانی
........... و من اکنون مادر!
چه بگویم با تو ؟
که دل غمناکت
لحظه ای خوش باشد
که غمت من باشم
و دو خواهرهایم
و سرانجام هامان
و تو برفرزندان
آرزوها داری
پاسخت می دانم :
هدیه ات یک لبخند
زندگی با دلبند
و رها ، بی غم بند
و من اکنون مادر
چه بگویم جز شرم ؟
که دلم کم مهر است
و همه احساسم
پر ز بی احساسی
و کنون می خواهم که به روز زهرا
و همه زهرا ها
و دل مادر ها
تو دعا کن ما را و همه فرزندان
و بخواه از زهرا
که ببخشاید ما
و شفاعت خواهد
از خدای دل ها
و خدا رحمان است و دلش بی کین است
....... آه که واسط جویی
در تمام دنیا
عادت دیرین است !
و خدا می داند
و از این غمگین است
پس نباید مادر
که بخواهم از تو
که به زهرا گویی
که تو باید تنها
از خدای دل ها
بر من و بر من ها
خواهشی خوش خواهی
مادرم !
این خواهش
از خدای خود کن
که تمام عمرم
خاک پایت باشم
تا خدا هست ، همه چیز پاک و نهیفه !
تا خدا هست ، دل من ازتوهمش داره بهونه !
تا خدا هست ، لب من داره فقط از تو می خونه !
تا خدا هست ، قلمم دیگه می خواد که فقط از تو بنویسه !
... ولی ای دوست !
تا خدا هست ،
دل توچه ؟
از دل من دل تو با توچه آورده نشونه ؟
تا خدا هست دوستی هست و تا دوستی هست دوست داشتنی هم بی شک هست و عشقی و عاشقی باقی است وچون عاشق هست مطمئن باشیم مهر نیز موجود است